احمد احمدى بيرجندى
18
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
فضل زين الاصفيا داماد فخر انبيا * كافريدش خالق خلق آفرين از آفرين اى نصواب گر ندانى فضل سرّ ذو الجلال * آيت « قربى 1 » نگه كن و آنِ « اصحاب اليمين ( 1 ) » « قل تعالو اندع ( 2 ) » بر خوان و رندانى گوش دار * لعنت يزدان ببين از « نبتهل ( 2 ) » تا « كاذبين 2 » « لا فَتى الّا على 3 » برخوان و تفسيرش بدان * يا كه گفت و يا كه داند گفت جز « روح الامين 4 » آن نبى وز انبيا كس نى به علم او را نظير * وين ولى وز اوليا كس نى به فضل او را قرين آن چراغ عالم آمد وز همه عالم بديع * وين امام امّت آمد وز همه امّت گُزين آن قوام علم و حكمت چون مبارك پى قوام * وين معين دين و دنيا وز منازل بىمعين از متابع گشتنِ او حور يا بى با بهشت * وز مخالف گشتنِ او وَيْل يا بى با انين اى به دست ديو ملعون سال و مه گشته اسير * تكيه كرده بر گمان ، برگشته از عين اليقين گر نجات خويش خواهى در سفينهء نوح شو 5 * چند باشى چون رهى تو بينواى دل رهين دامن اولاد حيدر گير و از طوفان مترس * گرد كشتى گير و بنشان اين فزع اندر پسين گر نياسايى تو هرگز روزه نگشايى به روز * وز نماز شب هميدون ريش گردانى جبين بى تولّا بر على و آل او دوزختر است * خوار و بىتسليمى از تسنيم و از خلد برين هر كسى كودل به نقص مرتضى معيوب كرد * نيست آنكس بر دل پيغمبر مكّى مكين اى به كرسى برنشسته آية الكرسى 6 به دست * نيش زنبوران نگه كن پيش خان انگبين گر به تخت و گاه و كرسى غرّه خواهى گشت خيز * سجده كن كرسى گران را در نگارستان چين سيصد و هفتاد سال از وقت پيغمبر گذشت * سير شد منبر ز نام و خوى سكّين و تكين 7 منبرى كالوده گشت از پاى مروان و يزيد * حق صادق كى شناسد و آنِ زين العابدين مرتضى و آل او با ما چه كردند از جفا * يا چه خلعت يافتيم از معتصم يا مستعين 8 كان همه مقتول و مسموند و مجروح از جهان * وين همه ميمون و منصورند امير الفاسقين اى كسائى هيچ منديش از نواصب وز عدو * تا چنين گوئى مناقب ، دل چرا دارى حزين ؟